Go back

شبیه ابرهای گُم‌شده | کوروش اسدی

76m 58s

شبیه ابرهای گُم‌شده | کوروش اسدی

این پادکست به روایت زندگی پرفرازونشیب کوروش، نویسندهای جوان در ایران معاصر میپردازد. سال ۱۳۸۵ که با زلزله، سیل، انفجار معدن و قتلهای زنجیرهای همراه بود، بستر تلخیهای زندگی او را شکل میدهد. کوروش در خانوادهای با پدری دولتی و مادری مهربان بزرگ شد، اما جنگ ایران و عراق خانوادهاش را از خرمشهر به شیراز و سپس تهران کوچاند. او از کودکی با خشونت و بحرانهای اجتماعی روبهرو بود و به انزوا و کتابخوانی پناه برد. کوروش با الهام از نویسندگانی مانند صادق هدایت و هوشنگ گلشیری، به نوشتن داستانهای کوتاه و فیلمنامه روی آورد. او در سینما نیز فعالیت کرد و با چهرههایی مانند امیر نادری همکاری داشت، اما همواره ادبیات را محور زندگی خود میدانست. با وجود فقر، بیخانمانی و دستفروشی، او هرگز از نوشتن دست نکشید و در نهایت به مرگی خودخواسته در حدود پنجاهسالگی رسید. این روایت نشان میدهد که چگونه ادبیات برای کوروش نه تنها یک حرفه، بلکه تنها راه بقا و معنابخشی به زندگی در میان آشفتگیها بود.

Transcription

7981 Words, 37924 Characters

Persian
این پتگست ممکنست منصب افرده هستست وکسانیکزی رپانز ده سال سندارند نگاشت. خزارو سسدن ودششهه جیشمسی سال خروز بود. در بشدر تالبینه ها سال خروز سال آرامش راحت یخيال و اتفاغات خیر خوب تو سيفشده. اما انصال برائی مردوم ایران نتن ها سال متبو و خشیوم نی نبود بلکه سرسر اتفاغ و هاد سي تحالخ بود که پشت سر هم رب امخورد. سالی بود کبا یک زلزل یه شش رشتری در مش هتشوروشوت و فروردين با آخر نرسیده تستکم چهل نفر بخطر سیل در شمال اغری ایران جونشون راست دستدن. اردی بهش در آز اچه رگولان مدنی که بنامه مدن زغال سنگ یورت مارف بود بخطر نشتگاز و سالنگاری ایک یه از تکنسین ها یبار دوچه رن فجارشوت. تنل فروریخت و بشست سد بیست کار یار توی عمکه زار سیست متری کرفتار شدن. در ناهایت جسد چهل سمدن چی از زیر آوار پیرون کشید شد. کمی با تر حسن روحنی در انتخابات ریسات جمهوری برید دو ومی بار بونوان رایسج جمهور انتخاب شد. در پارسا باد ارد بیل بود که نوز خرداد بپاین نرسید کسی بسمه اسمائیل رنگ راز دخدر بیگناء و مهسومی رب قاتل رسوند. آتنان اسلانیش شیش ساله که خبار مرکفت جیش و الولوی در کشور برا حنداخد. اتفاقات نا گوار همینجا بپاین نرسید. پاینز برای که رمانشا پایز سر تریشت. زلزل جسه و هفتا همارشت لی خیلی حربی خانمان کر و خانواد آ یزیادی رو داخدار. از ترفی گرونی ها و اوز آئی نابس آمان اختصادی در نقت نقتی کشور اصباب بروز ایتراصشت. کزار شای رسمیو نیم رسمی آمار هدار و غی ميگن که سدو شهست شهر ایران شهد ایترازات مرد میبود و خب حواشی که بعد ایترازی میش موته سبشود. اوز تدیم احبود که سینفر ایرانی گر آب هایچین جای نز دیکه شنک هی اربانیات اش سوزیش دن و سخدن. کجا داخلی ایک نفت کش بس مسانچی. البت ایب هامات زیادی در بری این روخداد و رویداد مترح بود و بیت بییم که همچنن مترحست. کنی باگ بر مگردم. بیتی رماه اگگرم و دار همون سال. کنشن بشاب یا بر لوایتی جام بشاب. جای هاوالی جن نتاباد تیحران. ایک نبسند ایپن جای هدو سال خالم که ازو گزاش دریمیز. نکه بخد دستان تازیش رو کنه و یا مشخول اویل آیش نوشتی کتی می بشه نا. تسمیم داشت یا داشتی به نمیسه. یا داشتی که قرار بود آخری نوشت اش باشه. و نکره یا داخد به بیلیتی او تو بوسیک که قرار بود همون سب باون بشیر اصفار کنه. بیلیتو گزاشت کناریات ااشت و اهتمالا آخر انسگار روش انکرت. توی خون چارخیزت همی چیزو از نزار گزارون دو هینه پسوپنش کردنه خیالات و تساب وراته مختلف تر زهنش. و ان باور رسید که دیگه امکان ادا مدادن و جود نداره. اهتمالا باور سوز همیشگیش تسمیمش رو با جوز یاد مرورکا رت و رافت که قرار تا مون کنه. پردر که نار زد و از پوشت پنجره نگاهی بی بیرونند اخب. کمی خیرشت به سوسوی چراها ی روش ان خونه ها یشهر. پا توی بال کنه کچی خوشلوخ خوز اشت. جای که پکه یجی آب یا کن بی دیوارون جان از پشده بود. اینگار تسویر سادر هیدا یت که همیش از نه و سندگان مه بوش بود. مهابل اتیدگان از جون گرفت و با خدش کفت. جوری که رو یک سرم کنم که هیدا یت که. کنگه گاز رو از آب یا کن جدا که اتلا خیلیتون لکشت که رو هی نویسندگه پنجو ها دو ساله توگه آس منته ران ارکنزده بی برواست ارمت. [music] سالوم. درین اپیزود یانی شماری ایچا هروم اپیزود با انوان شبی ابر هایگون شده از کورش از دی بارتن خام گفت. نویسندگه زندگیش شاید دستان ملالنگزی داشت اما پایان خسش پایانی بود متلوب اخدش. این اپیزود اواخر مرداده 142 منتشه. دیپلو پیارو اگر در کست باکس, قوگل پت کست, telegram و باری پتگیرها دم بارکنید خوشار خامشت. این روزاش ایت شنیدن خبار تایتیلی کتاب فرشیا مرمول باشه. پسمن خام خبار رقیر مرمولیت حوالد دی کتاب فرشی کچی که بوک مقارب اهتون بدام. بوک مقاد ار کفی کتاب فالسفه بنشانی خیابان نوفر لشاتو پلکه هشتدو هف. هر روز هتا پرنشن به هاو جوم اها اسوات داواز ده زو اخت داواز ده شا بازه. کتاب فرشیا مقا جی منصبی باری شما که آرام اشرو در حزور دیاران دستارید. هجده مرداد سال چهل سبود که پنجوم ان پسره مهندوخد و ابدل کریم در وغه ششوم ان فرزند خانواده اسدی بدون یامت. گرمه یه نفس بر خررام شربود و بچه خیلی هاو روز مصائدی نداشت. جوری که چندن عمیدی بزند مندنش نبود. اما تغبیر شکل دیگیر اغام خردبود انتور که باده داریوش فردون پرویز سیاواش و فرزانه کوروش بمونه و تامدتی نقشه تحت اغادی خانواده ربو اخده به گیره. تاکی تا وقتی که پسر بادی خانواده یانی آرش بدون یامت. ابدول کریم استخطام دولات بود خیلی دار باریم که کجا و قدوم اداره اورگان دولاتی کار میکر هر فی نمیزت. اترافیان هم اتلات چندنی دریم بارن اداشتن. ایت جورائی مسل راز بائی موزور افتار میکر دنگر. شایت هم ایک موگیت و شاول امنیتی داشتکه نمخسته کسی ازون مطلبه شه. بهر تاتیب کار دولاتی داشته و کارمند دولات محسو بمشده. مهن دو اقتام ما میدنیم که معلم بود و بگفتیه خیی نی ها کر شایر دشب دن یا میشناختنش مالنی دل سوز و مهرابونیود. بچه هاش بخصوز کوروش رو خیدیزیاد تاروغه بشکل آشغانی دوسطاش رو بهتر بگیم که دوسط دار هم چنن. کوروش از دی در چنن خانو دی پورجم ایات با سنگ رهها و کرایشات مختلف بزورکشت. دین بردر ها با داریوش دلاش بزورکی ارتبط امیر و سمیمانی نداشته چون اخفلا فسنی زیادی داشتن. اما با بچه ها ی داریوش مخصوزنی که از پسر ها بس م امیر هاشناش دلاش دل با هم خوب بودن. فریدون پر بیز قبل انگل آوازیران محاجرات مقنن و کوروش میمونه با سیاواش که ارتبط این دو ارتبط نزی کیوده. جای گفت اشنائی من با کتاب و اده بیاد از هستن از تانیگه سیاواش بود که شک گرفت و از سلن سیاواش بود که باری ابنی بار کتاب دستمندات. شاید بیشه گفت بون و این باردار بوزل تر سیاواش مطوواجه این گرایش دار کوروش میشه و الاغی اون بید دستان و کتاب و اده بیاد و مطال ارمی بینه و کمک میکن در این مستقبل. سیر و انخت گرار بگی رو هرکت کنه. از ترفی همی شکل از رابتبین کوروش و آرش و جدشت. یک ارتبات آتفی و سمیمانه کدر جاهای شکل همائیتی هم پیدیام کنه یعنی کوروش بوموانه دوڑش بازلکر همی و مراجب آرش پود. تنها دخطر خانواده فرزانه مسل بشتر تک دخطر ها یخانواده های پورجمیات مهرمه اصرار و سنگ سبور باردر هابوت و منصبت خیل خوبی هم با کوروش داشت. بادها محجرت فعرزانه و عزنگ در آلمن تبیتا با از ایجاده فاصله و دوری مشکب ارحال بر اصاصه غاعده از دل برابت هرنک از دید برافت بوروزه ان امر دور از زین هم نبوده و نست. کوروش اصاصن اهل جوشیدنه بور خوردنه با آدم هنبود. بشتر روگت سرش تولاکه خودش بود و کاری بکارکه سینداشت. نفاقت که برونگر هنبود بلکه شاید بشگفت منزاوی کم هر و بدور از هرگونه اتفاغ یا چالشی بود که احتمال میدد آرامش نس بیشرو تست خشه خلال کنه. ترگیری یا مواجحات اجت دیبا امرات سائمی کرد نداشت بشه و بطور کل همی چیز روموکول مکت بزامان. جوری بود که حالب از زامان بیک زره تاباب نم چیمیشه. کاری نداشت بشام تخدش ردیف بشه. یه هم چی هبالی. جهان خودش داشت و در همین جهان که برر خودش ساخت بود. تر مسیر که هر سیم که رد بود و بجمانش توروست بود. حرکات مکت. زادگاه کورش کتاب و زاشون زه سلگیون جزندگی که ارد خور رم شرود. یک شهر مارزی هم جوار با اراء که همیشه و هم باره تست خشه اتفاقاتی بود که ممولن شر هی مارزی ازون بنسیب نستن. خور رم شه موجیت ویجی داشت. بافت فرحنگی اترادی نسبت اغوام و ارتباطات اشدمائی همیتور هواده سمارتابت با این شر. با از روت شخصیت و هویت قوروش تر موجا وانی جورش اک بگیر کباد ها بیک دا یه ری مح دود ارتبادی با دیگران بسندگنه و یا بیتونه بیک بارز کسی یا قوروهی دل بکنه و ارتباط رو بکول اتقنه. تر مرد دو سال از انگل آب گزنش ده و قوروش شونز احسال از کزمزم ها ی جنگی با اراء بگوش میرسه. البت روابت ایران ارق هتقابل انگلاب هم تیروتار و دو بارها تو کشور با هم دهگی شدودن. اما این بار سدام هسین با یورش اک بار بده فوروت کرا و هم لی زمینی بمارز ها یمش درک با اران بخیال خودش بناداشت ها که هم سایرو تسار رفگنه. بناه میک خور رنشر خافل یرا ندر سیو یک شهری و رپن جانو اشخارشت. مالو میک در چون انشار ها یتی او زای خور رنشر بسامن نموت. جهان در بارها بر دیدگان و حجد زدی مردمان شر سیو هتارکشت. خانو دی از دی؟ مسلخ این لیز خانو ده ها یدی چاری بجوز فرار و مهاجرت از خور رنشر نداشتن. پسامت او بادان رفدن. از سرغر در او بادن چندن طولانی مددت نبود. تروغه کسی فکنم که جنگ هفت سالو ده مهو چهار هفتوه یک رونز طول بکشه. مقصد بادی اخواز بود. بادی اخواز شراز رنتخار کردن. شراز همه جای نبود که درون من دقار بشان. دوگ روح شدن. در بی هم روح داریوش در شراز مندن. و بگی خانو دبت اهران مدن. زهرن ترش اهریار بگیود که مددتی درونجا ساکم میشن. و باد بخونی نرل مقام کنندر خیابان جمالز ده. مهاجرت از جنوب و بگی شرح ها یه هم اراخ در زمان جنگ. بی شرح ها یدیور تر و بیشتر بی پای تاخت. در مواردی هتا مهاجرات بشو مالی ایران لیا مش هت. از اتفاقات متادوه و لون روز هاود. هر که سی که این ام کانداش دب نه وی خودش و خانو داشو از کانون جنگ دور مکرد. کام نبود ان آدم های که ان و از سدامات روحی روحی روحی ناشیت جنگ مهاجرات. ان هار بمور جودات موتزل زل و آسی پزیری بدر کردبود. که بس اختی میتون از ترکت دورستی از ادام ایز زندگی داشت بشان. مواوجه با هج مه کیر غابلت و سی فیی از اتفاقات و مجرها ید ده شتناء که از ها باور. از اشخال شهر کتش پزور کشودی خات ارداری از کشتشدان ااشنها و اترافیان بوم باران. کهتی و گرسنگی و بی آبی اخبر و حشتنک از ویرانی اصارت و آ یندی که هیچ آمی دیو اشنست. کوروش شون زیفد احساله, ایک یعز هزاران آدم جنگ زدیبود که درین شرائیت, هم را هی خونواد بایت اخ پنان هاورت, و دیگه تا بی برائی ترکن نوجا و نی نداشت. درست دکی در کدکی هم خیدی احلشی تانت و سرکشی ها یه مامول پسار با چا ها یه هم سن نصالش نبود همه دیدن همی این و آ یه و در مارز اتفاغی مسلجنگ قرار گرفتن با اصشت بیشتا ب در کنج خالوت خودش باشه. این خالوت خوزینی و کشنشنی بایت ادابیات نز دیکرش کرد. مدام خندن و امیغو درست خندن محسن اندور بود. باد از سغرار در خونیه خیابون جامال زدس که در یوش با اهل آیا در شیراز میمونن و پدر ملحق مش بخانو ده و همه کنر هم قرار مگرن. البت بمورو تهران هم نو آمی های خاص خودش رو در ارتبات بجنگ پیدا می کنه. تهتید های سدام پر ایز دان پایت اخد اوچ گرفت و به مانه سال شستو دوبت که اب بلیم بار تهران با مشکای از کت بی مشک باران شود. در همی سال هست مدودن اب دلکری م از هدی پدر کوروش از دنیا میره. فکدان ناشیز مرگ پدر زخمت های زنشود رو جزخ مه یقابلی. یک زر بی کاری و البت آمیلی که کوروشو به مادر نزیکت اکت. از ترفی با از شود بیشت راز قابل به ادابیاد پناب بره. ادابیاد داشت اب دیل میشود به موسکنی کدر در های پیدا و پنانشو تزکی میدود. نگاهش جدد هاشود به روما و دستان کتا و البتی صرغ شر هم رفت. و غییتی نکی کوروش در کنر دستان نویسی بشر هم اشتغال داشت و گه کنشر هم مینبشت. اما تو سنداش کب اموان شا ار شناخت بشه یا و اچه دستان نویس شخصیتش زر سای شر بره. به مینجهت بخندن شر در جمید دستان رفاق بسندمی کت و سو دا یه انتشار سر ده هارو نداشتنگر. بینش ارار نیمان فرغ و شاملو مرضتا و جوهش قدن و شر و انها ردوستا میداشک. مخصو سن از شاملو شر محاق شری بود که زیاد به شرور مکت و زیاد ان رکوش میدد. به نو که دن مخبار بام شدم با اقی خو سبز و آئی نی دا سی سر در آس من گزاش که پر آز که بو ترمم نوست. سنو برها بین اج با چیزی کفتن و گز میگن با یا هو شمشی در پر اندگن آود. مخبار نایه بند. مخبار نایه بند. مخبار نایه بند. مخبار نایه بند. مخبار نایه بند. نوشتن بنو ای تشتدت هم را هبود. تجربی ایزیست یکوروش تاب این جای زندگی که هم باره باشکلی از خوشونت اجین آمیختشده بیوازته یه جای کد ارش زندگی که ده و اتفاقاتی که با ان رو بروگوده تشتدت و خوشونت رو ترنهان اون هادی نکرده بود. اما نئن که این خوشونت خوشونتی باشکت حزا هرداشتها شهیا بسورت ناجوری بروز پیدا کنه. شاید البتیده لهازاتی یک نمودی هم پیدا میکت. مثل بگمگوی مختصرک بایم محیفرشش بئید اشت و زند زیر و ساتت افلاقو تادو غال رانداخت. اما او سولن اهل مشاج رو در جیرین ابود و خوشونت ترسکوط و کهر کروش مالومود و منباشت تدستکم تردرون خودش باارمش برسه و با خودش سول کنه. شبیه نویسند حيک دوستشم مداشت هیدایت و سائدی. کشش و گرائش اجی بیداشت مئن دنویسند. داستان ها یسا ادی و هیدایت حمیش بارش جهزا بودن. نتن هداستان بلکه سلوک و زندگی شخصی اون ها هم بارش پور کشش و جالبود. دو نویسند که هردو در فرنسه هردو در پریس و هردو در بورستان پرلاشهز و اتفاغن هردو در کت ایه هشدد پنج مدفون بودن. خب کروش بیدنویسند چنان انا غمان بود که آصار اون هار هم ماشکن کهر. چیز های می نویشت با فازا هایر خالکن کهر تابتونه داستان نویسی رو تجور کنه. هر چند ام دی این نویشتها در نه هایت مخاطری و جو سخودنه ویسندن آداشتن اما این دلیل نمیشت که دستان نویشتن بار در و یا از مطالی ادوری کنه. میشه گفت در کنار این نویشتن ها که ممکن هم هست درون امریک ریزی بود باشه خندن و زیاد خندن و جهت کشش در مطاله مهمتر ان خسلت کروش اصدی بوده. باده خودش تر جای گفت دستان نویشتن دستان نویشتن تنها و تنها بددلش رو جو می کنه. بایت اجازه بده همی چیز بیغفت تویم اصیر دستان و اگر دستان نویشت دستان نویشت باشه فا کتشیز هایت دستانی رو تر خودش را میده. یه زهن تربيت شده از همی چیز میتون دستان بسازه. بشهر دینکه مدام تارو تازنگ اختاشت بشه و با تمرين هر گوزی نویشتن از مسیر از لید دورنشه. تر یک کالام اده بیت بایت ده هون آدم بشته آدم دستان نویشت باشه. ترسال های اپتدای ده شست کم کم محایای خدمت ساربازیشت. بادیتی یه مارهل اداریوات هشریفت مامود رفتن بخدمت نظام ایزامشت. کجا جزیری خارکو. کی او خیل جنگ. و بینتاعتی بتویی کی از منوتر هستز ترقامت ساربازی وزیفه مشخون اخدمت شد. دستان نویشت باشه در وغد دستان نویشت یه باردیگی کوروش بسامت کانون جنگ شوند. خارکو یا خارگو نظیکه جزیری خارگه وزتاوابه بوشهر. ترزمانه جنگه هیش ساله تنسیساته جنگی ترون مستگر بوده و از اسکلیونجا بہر برداریه نظامیمیشوده. بایتاعتیب بادی پایانه ساربازینگارکه بیغراری هش بشترشدن. پای بنشدن ندشد. و همینن آرامیها و بیتا بیها با اسمشد کم مدام از جای بجای دیگی بره و تابه مندگاریو استقرار دریک جا ندشد باشه. جوری بود که یه حو ساکو و سائل جمیکر و راهیمشود. کجا هر جای جزن جای که بود و هیسمکر که حالدیگه نویت باشه. اگر ته رامبود مرافت شراز بشه باردار و خانبادی باردارش. اگر شراز بود راه یه حوازمشد و مه من رفاگاش. بیتورکون کارار آروم ندشد. بخدش قول ددبت نظار روهش جای جزخاک ادابیات ریشه کنه. نمی خست و نمی تونه است دل ببند بی کچه و خیابون و مهل و شهر و یا حتا خونی کدار انزندگی می کنه. آدمی یه جانش حسن نبود. آدم رفتن بود. آدمی کیب شدنه گاه بیگا. آدمی نیست شدن و در دسترس نبودنه همی شگی. ویجگی که تربن تا آخر آمر. هفزش که و همی اترافیان بش اشنه بودن. بیستور چن سالنس که تالاش هایم کنه باریه مسترج ابزندگی که دن. اصخونی پدری بیروم میزنه و که بادوستان بازیوگات تر پنسیون ها هتا شبه های ردر پارکای تهران سوب می کنه. خودش کفتی توی پارکا و روی نیمکت میخابی ده و باریه امرار مأاش دهست فروشی مکرد. زهرن توی خیابون انگلاب جای کنال دانش که تهرانکه آدمی اهل فره هنگو مطاله انظامون الابتبشتر تردد داشتن پسات می کنه و کتاب می فروشه. اهتمالن از انکتاب های نایا بیا چاپ های ازیر زمینی مامنو. در همین اصناس که دست بیت اجوبی نو و تازی مزنه. اهتمالن می دونیت که جونو بیها و بطور اخس شایت آبادنیها یک گر آ یه شه اجی بییی بسینمادارن. یه جورای فتپال و سینمار از خودشون و برخودشون می دونه. و جود مشاهیر مسل امیر نادری و ناصر تغوی. فین سازانی از اندست که بنویم شگوفت از پرچم داران سینمار یمو جنویران هستان و از اختو آمادان با از شد بر بچه های جنو با نو ای سینمار براماداز خاک اندیار بی دونه. خوروش از دی هم مت از سراز همی فازا امات و بخودش در آلم سینمار پر غلمارف از مد. چتوری ایک دوسط ارمنی داشت یاب روائیتی با رفیغ شفیغ دیرینش حسین رهیمی رفتن صالباخت نوشتنی کفین نامه. نوشتن باز نویسی کفتن نوشتن و باز نوشتن و در میانی را رفیغ از از محجلت کت و کروش کار رو بیتن هی ادامیدت. از را هدور انها بهم ارتباد کر رفتنه فین نام رو بل اخال با خرصندن. یروز کروش فین نام رو مزنزیر با غلش و میربونیاد فارابی. شورای فین نامی بونیاد باد مطاله و بارسی علام کلک نه. ان فین نام رست کارمانست. و همین جاست که ابوانی نو آخالین تجربه در هوزی ین نگارش فین نامه بر کروش از ادیل اغامی خاره و دیگه هیچ وقت صرغه سینامانی میره. تربن همون اتفاغی که در مواجه با شیر شای ری داشت. اشاری کار دم هر با شیری می نوشت و بارسا هب نزیری یا ترگی ادیش عارا میخنده باز خورد ان بودکتون یه ان شر ما یه های داشتونی می چر به سنو یه شیر. داشتون جون دار تردر ان چکتون نوشتی و کارارش شیر باشی. ترد جو همون بکت سبو داشتون همیش آمل سرپا موندن زندموندن و انگیزش بری ادامی را هود. خودش و هوزین را هیمیگه فقط برام ادابیات مهمه و نهیچ چیزدیگیی. ان هایف رو ندر یک نشستت اخسسی یا مسالن جم انه ویسندگان یا چن نفر ناشر و یا هتخبار نگانن در یک فازو یه سمیمی اددن فره مترح مکنه. رفیخی از رفیخی می پورسه چی مهم مبارات تو زندگیی و جبو بیمشن به کساد رقان ترین جبو با بوده. تنها ادابیات و نهیچ چیزدیگه. برار شفتا ممساممم میگه زندگی کردان هم فقط بخطر ادابیاته. حسطا م برار ید داستان و نهوشتن. یبار ترجم ایبوده و ایک یعز آگایون میگه شرن ایبشتن. همه مشرق به فارمید به خونیت. شرخوند میشه و مزامن زهرن مارگو رفتنو نبودن خسطه یعز دنیا و بی خود بودنه زندگیو انها بوده. کروشه اصدی براف رکت و با اتا بشا ارمیگه چتور میتون ان فورسته مهم رکن نسی بچوده. تا ازون برای خالق اصر ادابی استفاده کنی نادیده و گیری. بیش میگه بیجهت نوشتی آگا. ما مینویسیم تا زندگی مانا پیدا کنه. و چون باید بنویسیم زندگیم. انجا چونان از بودنو زندگیو فورسته زيستان هرف میزنه که با گی رفا شرک کمیشن. هیرات می کنان از کروشه دردر رحسا زندگی هرف میزنه. چرا هیرات چرا اجی بوده تاخدانه کروش به کسی که شیری در باری مرد. که از این هرفا در باری اهم میگتزندی بودن وزندیگی کردن این هرفا در باری از سفاد امکان زیستن برای خالگ اصار رو که سیدر مگه که خودش در دوران این او جواید اریک روز اگ گرم که آفتاب بی امان میتها بیدو در آسمن لکی اعب ربود باد بازی فتبال توی زمین خاکی رفتن تمام رفاگاش رو نشسته و نزارک ارد و باد توی داری نفس بر آبادان بی ایک جوای احتمالن زیر بساید دلاخد تنها یعز تقوط آفتادی پنا بورد و امیغن دوچار حالتی شبی هشو هود چوده چیدید جهان مافی هارو بیدون خودش میبینه زندگی بیدون او و بیهوزور او جر یان دره همی چیزو همی که سمش قوله گزاران اچارخی اتابیه زندگی هستن ترهالی که دش قایب نست مورده و هم اینجست که بی پوچیو کم مخدار جودن زندگی از آمی کنه باد ها شایدر سیو چنسلگی و اقت این خطر ارت اعیلیف کر ده گفته هم اونجا بوریدم و حقیگتن دل کندم از دونیا شاید اللت اتابه جوهش بمارگ یا مشا خسان بگم نگا هش بمارگ خود خاصد ریشدر همی ماجرها هم داشده باشه همین بیلتابه جوهی بی از دل زندگی کوروش بارها گفتبت پنجا سالگی باید ته خات باشه گفتبت باد اون ازافیه و باید در پنجا سالگی تاموم اشکرت احتامالا تامام اتالاش شو هم که ارتا قبل رسیلن بئنسین کار های کباید اجن جا میداد رو اغبنند ازه هچند کاری نداشت قیلی نمشتن قیل اده بیات و داستن ایک وغیتی هست و اون انکه اصدی خیلی اهل کار نبود کار بمانا یک فا آلیت مستامار کبتون ازون کس بدرامد و گزاران اومور با کنه در وغی از ابتدا خیلیت هاوه جوهی بفالیت اخبست دی نداشت فکر پولد رووردن نبود و خوب مالومی که زندگی برین آدم میتونه ساخبشه. و دست فروشی یا نه وستن چنتها یاد داشته ی نشیاد و گرفتنه هات بات تهری رگا هبیگا یا کارنیمی باخت نمیشه و نمیشت زندگی رجر چاکون. اما کورش انتریبود و تن بقار سابت نداد و شره یت روز بروز به دهاز مالی اقتصالی بارش ساختاشت. قامرونه بوزرگنییا و فرزانتهاهری توی بخشه انتشارت و زارت مستکن یکارت نمیواخ تستوپا می کننن تا کوروشونجا مشخولجه. اصفان بقافی میرفت که یارلی پور مغددم ساهه بشبود و ادار اشمکت. کافشو که. میرفت بری کار الوت و لی زهرن خیلی مطاقهد بشعره و زیفشنبود. درست که حغوم گرفت و باموانه پرسانل کافشن اختمیشود اما پور مغددن مگو کوروش بشر ازنکه انجاد ارگیر امور کافی باشه سرش کرمه نوشن و نویسند جماته. ایک یعز کسانکه شوکا پا تغدده امش به سابیمات خانومی بود بس ممندن بنک که اشنائه یارلی پور مغددم هم بود. یروز یارلی مغلیرو که درخصوص آسار خود اشتر مجللی زندرود من تشارشود بود نشونه مندن میده. مندن همکه خودش تستی بارتش داشته و مینوشته مغلر میخونه میپسنده و ازنویسند اشترار میگره. خوب مالومه نویسنده کسی نبود جوز کوروش آسادی. باد این ایک کوروش بمندنان از دکتر میشه و بهم دارباری ادابیات و دستان که پا کفتم کنن. اب و لندست نویسه کسه یم اروف سانشعین تر هم این کافه سکتاقیم و تهویل مندنان میشه و باد خندن داشتان مندن با هیجان و اشتیار که مختلف سخودش بود میگه این کسه آ یه نه یتا مامنامای کوروشه و میشه کوروش رب بوزوه دن این کسیت. این نشستان ها و برخستان ها و گفه گفتها ترن هایت بی از دواجه کوروش و مندنان خات میشه. از دواجه که ها سل اندو خطاریست بس مشعر زاد که ترساله حزارو سیساده هفتد هشت بدن يهامت. تروغه همون سالی که پوکباز ترنشه آ یه من تشهشت. پوکباز مجمو داستانی که بنوی در دسته بندیده بیت جن کارر میگره و مرگو مرگنگیشی در هر داستانه مجموی بنوی مزمونه کاله بشومار میاد. ترویت سمتدری که یار اشپره اشبار سکرده بوده از دایر گوریخ هلی فندوم بلشن که دا بی در اخت که رسید استاد کنال اتیوار پابل پاکر پرندیم میخان نگه بشاخر که دانه یه از گوم بده از سمان کنده شو ترست آمد از لیشاخا افتد توی چشم چباش اشکش درامد. خمشد از دیوار خانه که بوده کنار در اخت آجر لقی بی رون کشید تستویتا هناش که دو چیزی ترو وقت گزاش توی دیوار آجر رسر جایش گزاش چشمش می سوخد. گرپاد کچه کی دورپایش چرخیدون نرم گش تویدام انا شبال ارف کی سوی برند اشپه هم ریخ تو کمان مویش از سراشندوخ بال اتر رف. رفت لئی شاخه ها پیچید پرند دوبار خاند بچه رسید. یکم بر یار دن باگتر. وروت دهی هفتاد و شایت یکسانی قابتر که اتفاغ مهم و شهیر فزندگی کورش رگمی خوره. آشن ایبا یکی از نویسندگان شناختشده و بزورگیون دوران که نقش مهم میدر تربيیت نسلی از نویسندگانه موح سر داشت. حوشنگه کل شری. کل شری او خردهی چهل شاز دهت جاب رونه و شهیر که رو ده. باتر که بحمن فارمن را فید می بر اصوص همین داشتان همین که سساخت با از شت نقا هب بیشتر مطباجه گورشری بشان و توی مهافل اتابیی از نویسندگی سوح بات و شهی که بات ها بیک یه از چهر های مؤسر اتابیات ایران بدالشت. نویسندگی که جلسات داشتان نویسی خودش براه که و نسلی از نویسندگان جاوان رو در جلسات ایش زیل بالو پر گرفت که از مونها در سال ها یپا یا نی دهی هفتاد و تاما مدهی هشتاد سدزا بونها افتاد و شهید بشه گفت همین ها بودن که فازا ی اده بیاد اندور رو قبز کردن. و ایکی ازونها قروش از ادیبود. او ایل حزور در کار گا هگورشری خیلی و ری قروش را هتنبود. مسل اکسر شهرستانی ها کم رو بود و ها مون طور که قابتار گفتا نوی انزوات هلابیو گوشه گیری هم در اش بود که محجور ترش مکر. اب و این اصر مشهد ناشیاز شرکت در کلسه گلشری ان بود کت دا یه ری دوستان اشتار فازا ی اده بیاد کمی فاراختاشت. قروش تربي ندوستان اتهاز یافت هم شخصیتی بود کم هرف سبور آرام باملو هزه و البت در مواجه بود داستان و کسس شایت بشگفت بیت آرف و خشن. کلس هی گلشری و هشناش با این نویسند این آمی رفترفت قروش بسامت ادابیات اہرفیی و هرفی نوشتن سوخدت. بمووازات انتا و جو هتخصوست اتهر با ادابیات ارادت و الاقی امی ری هم بگلشری پیدا کت. و در نوخی مغابل کلشری هم نگاه خاصی بی کورش داشت. هرفی کورش رو جدیو مهمتال اکمی کت و نظر شدار خصوص ادابیات نظری سا اب بقابلت آموال میدنست. انتا و جو ان گراء یه شا الاقی ایک محابت مأمول بین شا یه روستان بود و همی اترافیان مطووجه بودن کدر سا یه تفاق قدوستات آ یندی ادابی کورش می تونه تازمین شدابیه سا پیت. سالها باد حدود سالهافت دشیش مه نمی بانوان کارنامه از و زارت ارشت مجر بهز گرفت. مجر لی بود که نگاه رسکند ارفر سه هبم تیاز و مدرم از اولش بود. ارار بود در ما از سه یه کارنامه منتشه ربشه و بانه بود گولشیری سرده بیرش بشه. کال باته تا پایان عمر همین عنوان رو در کارنه داشت. اب بین شا مارد ارسال هفت ده هفت که منتشه شوط مرده ستغبال اجیمی ارار گرفت. از دی با تا و جو بن از دیکیو کرابتی که با گولشیری داشت بیکت چهرهای صابت و مؤسر کارنامت ابتیلشت و هم کاریدن مجلی اصباب نز دیکی بیشتر بگولشیری رو هم فرح همکت. بشکلی که اگه متلا بی مردتایدی کوروش بون کورشیری هر فینمیزت و تشکیسی کوروش دوروست می دنست برگی انتشار متلاب. اما متلاسفان کارنام بی دلیل التها بی ناشیز انتشار یک خباره هول نا که مدتها بود همازه مطاله بودانه هر فیدر بارش زدن میشوط و یا دستکم بشکل امومیم اتراهش نمکاردان مطوق افشوط. خبار چی بود ساله حزار اصیساد افتو دشیش دوره یسیاسی جدی دیدر ایران رکم خورت. تو لتمه همه دختمی با شعار ایجاد فازا یباز سیاسی تساه و دو تسامو کفتگوی تمت دنها و آزادی روی کارمت. خیلیز افرادی کس سال هادر محاخودن از فعالان سیاسی گرفتیتا هونر مندان مترود دوباره و ارسی اومومی برگ اشتن. ام اون خبار. مزو مرود مشتب قاتل های زنجری. قاتل های در دهی هفتاد اتفاقفتاد و شخصیت های فرهنگیو اجتمایش ناخد شده که اومدتا منتقید سستن موجود دن هر کدوم بنه و بشکل فلجیی بقات رسیدن. اسم نویسندگان مترهی هم در فهرست این کشدار های برنامی رزیش ده وجود داشت. و چن نفره هم خوشتش دن. اماری که وجود دره و تویه یه سیریز منع به هم اومده تیداد مقطولان رو هشتا اتن فرزه که ده. ماروده هم بوده که اربته تیر بسنخور ده و ادی جون سالن بدر بوردن. مسالندر مجرهی اتوب سر منستان. بانع بود بسو چارپنن فرازن مسندگان بنام. بره یه شرکت دره یک برنامی فره هنگی. از مارمنستان بشان و تبقه سناریو در او او از تره او اتوبو سشون بی ته ده رسوخود کنه. کنشود و نقشه نقشه برابشود. گولشری هم کارور بوده مصفران او اتوبوص بشکه قابل سفر انسرافتت. حتا یک مدتی قروش و جمیز دوستانش کشا گردان گولشری بودان اجازنی مددان اصداد تان هواشه و گای هتا شاب هارو توی خونی گولشری می مندان. گولشری بی تانز گفتبود انهارو خاب میبره ومن تصوب باید از از اشون مارا غبات کنه. اتوب ایلان مومی خواد قاتلا یزنج ریی و برود دولت بمجرى کبه ایک اتلار اسانی و سی هم هم را هود موجب شد انتشار کارنام به تاویخ می افتب. و باد یک سالی اکمی بیشتر از سرگی رفترشه. موته از سفانه ادامت هواجیوه بمسائل اخت سادی و از تارفی گره آهیش بمسرف موات موجب مشکر شکها في در زندگی موشتر اکی قوروش و مندان ایجاد بشه. این اتفاق یا نی جو دای از مندانا خلق آبیلت هواجیو جاد کرتوی زندگی آدمی که خیلیادت به بروز احساسات و درونیات اشنده. همی مجرى بمورور منزایوی ترش همکات. البتی شاید بشت دلائل ایلز ایک شدار ایلال زاهری و یا بحانهای مشهد مل موسفور پاشی اون زندگی دنست. امه ایک وقیی ترشدار و امیخ هم هست کسی بقی رز مندانا و دیگران ایک با قوروش زندگی کردن نمیتونن ترکی هزون داشتباشن. مندانا بانک همسر او اول از دیمیگی قوروش ایچ چیز و ایچ کسی رو بقا ادی ادابیات دوس ندشت. اصلا ندشت ایچ چیزی باندوزی ادابیات بارش اهمیت ندشت. مگه گاهی هیس مکاردم تاود جوهش بمن نبخاتر اشخاء ال اگبال که بدلی لیل هام یا تأسیری ایک ممکن روی نوشت احاش بزارم. یعنی قوروش بیش و پیش از زنوبتش مطوالجه داستان و ادابیات بود و مساللمن انچون ان رویکر دی در زندگی نمیتون را بجا یخوبی بوره و اغبت بخیری ایک رابت حلزمان اد کنه. اما قبل انکی جو دای اصدی و بانک روخ بده ایک در بی کاری ایک اتفاغ انا گوار مشگوفت تربن کار کوروش رو ایک سرکت. کی شونز هم اخور داده حزار سیساد و حفت دنو. نشنگه گولشری بعد ایک دوره ایساخت بیماری بعد ایک پس تاریتونانی مددت که بدلیل اپتلا بی برنشت بود تربی مارستان ایرام مه رز دونیامیر. دروخ میگو یعنی نمینه باور کن. من نیشن آسام این مردوم را. اگر شاد واشن سرساد بز میرا بخان بچینه اگر مل پرداشن را کی بتا کی بمیچشن. امه با یا یار امی دخت امیشن بیمی رد. یعطا پا ی خاجی با خاجشن ناغافیل موم بردارت. نجب از کنه فقط موم بردارت. ان اخ بیا آو تما شاکون. چیچی چتور می کنند اشتو یبور که آئی ایه هناز. خیلیاز رفاگا ی ناززیق و هم دوری ها یک کوروش کم موتاگدن گولشری نفقد حکمی ایک پدر و نتنها پدر معنوی. بلکی ایک هامی اتمام آيار ربار یون داشتے بار افتنش کوروش رو در یک با اہتے ابدی فورومی برد. و اخ بر آ خریم بار هم را چن نفر از دستانش که همه گیشا گیردان گولشری بودن بمولاگات خالر برد یگومشد یرا ایمیرا. ین نفر از انها که پزش کن بوت مگا آغا. کار تمومه. اصطت دارن افسای آخرم کشه و یه تمل ان دیدار. دیدار آخر مبود. اگر هواس اشنب بودکی کوروش مات و مبهود درف و جهار که از بین اللب هاش سدام اشنب بیرون ميان. حل لجی میکونتو یه زهنش تابف اه میک آیا. دروست در امشنب یان. منیرد دیل بییروتی که هازر بودو نازر و آغائم کوروش از همونجا کمار خم کرت و بعد مارگ گولشری کوروش هم اگار مورت. ماروش مخاک سپارکت همومشه بخونک بر مگرد چنان زار مزنم آشک میدزک ماندنا مطأت جبه هیرات زدامشه. کفت بار افوال بود کدر تمام انسال هداشتا م کوروش درین احوال میدیدام. هین ماروش امه خاک سپاریدر امام زدته هر کراج هم از خود کوروش میشنب انک گفت. من دوباریتیم شدن رو تجر رکردام و مارگ پدر برمت کراشوت. در هرگت مارگ گولشری اگار با اس انهدام و زوال کوروشوت و روز بروز ب افصور دگی ها و کم زدگی هاش دامنزت. کی بت ها و رفتن ها و پنو احبور دن با افیون بیشت ارشوت و از خانوو دی دور دورتر. سال هشدیق کش ارشزت سسالبوند زو هرن بی درخست و اسرار من دنا زندگی اشیش سالی از نشوی بی اتمام رسیت. از ارماه هشدیق جش نتابه دو دش ارشزات شوط آخر اندیدار خانو دیسن افاره و آخر انکنار هم بودن اشون در پايا نزندگی مشترک. با دهون دوری خزیدن بی کنج خونه کم فروق تشدن و انزوالی بیشتر کوروش آخازمشه. کوروش آسدی رافت و شارزاد و مندانار ندید تدوصال بند. بل دوصال در وغی خواری از اشنبوت و در اندوصال یک بار هم شارزاد رو ندید. کوروش یه جورای آدمت درامتی کبود و اگه یه هرف کچک بهش مزدی از اش دستان و دراما میساخت و کین بدل می گرفت. درامت دتبا خدش خیال بافی ها کردو کس سه هد ارزایم پر داخد. که کر از ادید دور شو دستانی رو هست کردو کسانی رو کنار گزاشت. ان البتهز ویجه جهاش هم بود. انگه بیک بار با کسی کتی ارتباد کنه و بکل کنار اش بزر. فرقیم رمکر اون آدم دوسست سمی میباشه یه کسیز اغوام و فامیل. می بوریت. یه همی بوریت و کنار میزاشت. بغمیلی تو و ممجموی دستان از دی جائزی گولشی ری رو بورد بود. و کروش با ده ان موا فرقیت و افتخار ادبي. یه رست میردار خونی مندنا. و مخاد با داختار پینسالی که دو سالن ندی دتش بی روم برا. مسالن شهر بازیو تفریه کشت گزارو اینها. پچه تبیی بیتابیو کاریبیو میگاراری می کنه و خریدن قدو و ارسکون چیل هم افاقن می کنه. باد خوردن شامدر رسترانی آس تاریک فزای ساردو بی رو هسنگین. کروش شهرزاد و مندنار و میرسون خونه. و انجاز که مندنا. بر بار دو وم که ریه یه از تهدل کروش می بینه که دو خطرم شهرزاد. منه نمیش نسه. منه نمیخات. من برش قریب هم. و از این هرفا. من تخنگار هوک مقنکی تالاشی با کنه بر رف امشکل. و شهر کل دادن بی کروب اتهی منه. زمباش ارزاد. اجیبا ما که نتن هاین اتفارنمی افتا برکه باده دیدن بیگاراری هاو کاری بگیش ارزاد با خودش مزار میره و دیگه اغبسال شو هم نگاهینم اندزه. میرون شب و ان رفتن دیگه هرگز برگش دیندوره دو خدر پنسالی که هتمن به مایت و حزور پیدر نیاز داست. با اینکه تریک شردر تهران و در فاصلی کمازون زندگیم که پیدر رون ندید و خبریز احوالش نداش تو سالها بات ده سالب. میرون شو هم نداش تو سالها بیگاری هاینم اندزه. تاکی دب بیگی نشبی های دمی که زوغ گفتگودره. پای سالانشه است اجا وابته. چیزی که تو هم نداش تو سالها بیگاری هاینم اندزه. خفتگودره ساخد دوره زه نبود براش. اما مواجه باین خونه. مواجه با یک زر فیمیوی کتش هر چیبود از سیبو پورتغال گرفته. تاکی بیو انار پالا سیدشوده و کب اکزده. مطه های جرش کرت. اما وغیتینه که نا کورش صفر رفتبود. و نهتا پا از خونه بیروم میزاشت. و نظر میرس درین دوره کورش نهیفتر شده و گوشنش انتر. نسبت با اهوال خودش هم بتاواجوتر. کهی از در ده قالت نالمکر و باز یوغت. که رفتگی ازولاد نفسش رمی باریت. از دقت رفتن و مواجنشدن هم انگر هر از تشت. در خوصوص سالامتش بتور کل بیغیت بود. یبار بغالام رزار از ایک از دوستان نالزی کش بود. قرار داشتا با هم بیمت خسس قالب مارجه کنن. قولام رزا از جنوب از احواز بتیاران میرسه. میرمتا بدکتور کارش انجامشه. و هر چیتها مصب از دی میگره خبالی نمشه. در و هرو که از در خونه میگره کورش سائر میرسه. آغا نشت بیامو دیر رسیدامو حالت بگو از لن کی فیگت در تقال بچه توریه. با هت که توزی هات قولام رزار میشنه به میگه. منم همی ناله ای مدارم. یک هم از اینک دار روحات بیدی بو خرام بلکم منم روبرها بشام. در همی نهد بیت هب اجوه بسالامت و بازیگتش. اتبار خالف نو جاوانیو جاوانیش که که از الغم اندی هاش فتبال بود و بروفا گاش بازیمی کرد. دیگی از تقوطا افتد بودو از ورزش صوراگی نمی گرفت. تب دل شدود بیک فتبال دوسه سرف. یه ها و دار. بار سلونار و دوس تاست. از سغلال. تیم محبو بشبود. و مسل بشتر جون بها برزیل در نگاهش ایک جای که هه ویجه و خاص تاست. کورش. کاری و غير نباشتن بلت نبود. و درین کار هم. بیقات رید اچار و سواس و هه سوسیات بود. که نتن ها خودش آزار میداد بلکه. کم آل یار اشگاهی موجب مشود از تارف مخطاب هم دارکنشه. بیقات ری اهل هز و هرس بود که ساخت مشود جان مطلب و ختر روای ایک تاستان ردار ایک نشهست. و ایک خانش فه میگموته و چشود. کورش ای خونی ایجاریی و امش خونی نباشتن بود بساب کسیار خودش. تا در سال هشت ده هف پا یا مهل رویت است رو در نشه سال اس منتشکت. یه سالبات در شعریوره هشت ده هشت بادیک اشنانی بلند مدت با آتفه چهار مهاليان. اندو بهم زدواش کردن. آتفه شعر اصالتا خوز استانی بود که الو و بر شردر هوزی قدن کم فالیات مکرد و ابنی مجمور شرش باموانه ماشور اکار ازیت سال هفتد هشت منتشه شدبود. زاهرن همی چیز خوب بود و زندگی روی خوش شرو بکورش نمها یا مکردبود. یک رابتی ااشغانه و پرشون حزور در جامها یه دوستانه گرفتنه یاده ها یه ادابی اصلا رفی فکر را هنداختنه کلاز و کارگا هم داشت پس زهنش شکل می گرفت و بادش نمیومت برخدش دوری داشت باشه و شایر دانی تربيیت کنه که اهل نباشتن باشن بدرگ بگاشن ادابیات و دستان باشه. جای گفتنه یک جم ای دستان دوسط بیریا یه شیفته یه ادابیات کنیمته. کم ترین سودی که انجام دره انه کتر همیشت هازنه جهمی دره. از خاک خردگی نجاتت میده و هیچ موقعیتی بر یک دستان نویس نمیتونه بهتر از موقعیتی باشه کدارون چن تو دستان نویس خوب بخان هربار بهتر از هم بنی بسن و هربار که می نویسن بر هم بخونه. و هربار ست هم دیگر رب نویسن دستان های بهتر بالاب بر. او آبا یل تهین نوات بوت که چن نفری شایت پنیشیش نفر باشنه یک بلی باشناخ دکیز کوروش دستان مسممش دن کنارش کارار به گیرا و دوری دستان نویسیر با از دی شور کنن. ابتدای کار بوت نم از سیی و نه آموزش گای. کارگا هی دستان تو یه خونی آتفی و کوروش برگوزار مشتد. ازستاد در کناره مش قیه نوشتن بچه هشرو بخندن و دورسته امی خندن هم تشویق مکت. شایت یک جورای کاری رو دست ادا مییدت که گلشی ری شور که دبوت. نگا هش بیندورها هیچ با اقتنگا هم مالی اقتصادی نبوت. هیسابو کتها بیند اجت که چانتا شایت بگیر و چرگا در بارشون شایت هین کنه. ته زهنش ایم بود که یک ادیی رو در مسیر ادا بیاد مرار بیده و کمک کنه تا مدن خوب بخنه و در نه هایت اونها کمک کنن تا نفسن نیم بند ادا بیاد هم نایت. رسمان مشه گف پیکه کس بدارامد نبوت و البته همین امر میتونستر آينده زر ببزن برابن بیکه پیش کرفت بود. موزوی دیگی که رومت و خدش بمورور ایانکرت بر گشتن بیون لا که شخصیتی قدیم بود. قبول که شروع رابتش با اتفیق آغاز پر شروع هیجان آشغانه و آتشیم بود امه و آغیتین که کوروش دب چیل پنسالیگی. مسل خیدیاز آدم های چیل پنسالید یه آماد یه تا میر امیق نداشت. شاید شکی آتفی پیشومده میتونستر کتا همدد در زا هر دیارگونیها و تفاوط هایرون از پت بسابق ایجاد کنام مقم کم شخصیت پیشین. هیبت ان آدم محزونو گوشنشن سابق بریشت و کوروش شت همون کوروش قدیم. ارتباطات سابقان مهمش با بازی دوستانش کم و بات بیک بارا کت کرت. از یارالی پور مغددم گرفتی تا مسالن پیمانه اشمنزده. بچه های دوری گولشیری خیلیاز دوستان نیویسند رو غیر نیویسنده همی و همر کنار کزشت. مستود کت همی را های ارتباط رو. اهل تکنلوجی و شرقیا یه اشتماییو تلفان هم نبود و ترجیه میدت تنها بچه های رو بیلی کبه هاشون دورو کارگا تاشت و هر هفت منغتشم مکرد. ان خلقخو در کنار همی خوصیت همی کز کوروش سر آغدریم داشت آتفر هم دل سرد دل زدمی کرد. کاربیج جایر سیت که تیگیم کنب بر گزار یکیل آسات و یکونه نبود و با دیگی کب اقفی کتا هربار یکی از بچه یکار گا تو یکونه های خودشون میزبانی جل آسات رب اخده میگر افتن یا تو یکا فیی جاید رہم جمی شدنو پای هرفای استاد ملشستن. اوه یل ساله نوود چهار بود. یه روز از روز های گرم بهار تلفون قروش زنخود. شماره نوشن اصبود و بعد چندیم بار بوغه پیگر پیو سماجت که سی که پوشتا خد بود بل خاره گوشل داز کرفتو جایو آبتد. سدو سدو یه آشنای نبود و هیس سه اجی بیداشت که دل قروش رو زیرور مکرد. پرسید شما و شنید که داخد رنور جایوونی پوشتا خد کفت منم شرزت. لحزی سکوت های کمشت. چشماش بارزت و بس سدائی که هایجانی کنتورول نشادداش جوریش بیه فریت کفت شرزدی توی چند روز قبل انتماز یکی از دوستان شرزادها لپونز داخساله تلفونه پدر داخسال ندیداش رو از تلگرام یا فیسپوگ پیدا کردبود و تدبود باش. داخدر در اپتدای امر مردد بود که زنگ بزنگ یانه حتا چند باری دستش رفت بود برگی رفتن شماری کورش من سرف شد بودن با. تا انکه نشود و نتونست بیه سا سش بکونچ کافیش و اهتمالن بی کریزش قالبشه و خاصد سدائی بابار بشنوه. کمی حرف زدن و قارش و دوارب هم دار تمالس بشن تو و دکونن باری ایک دیدار. از رون روز کورش ایدست سر بیگاراری تمالس کرفت اما اندفه شرزاد بود که بانا نداش جاواب ده. جاواب ندود و پیام از تارفر کورش پوشت پایام بایدی تمالس پوشت تمالس بایدی. شرزاد دوچارین هادت شدود که ازلا چرا چیشود که زنگ زدام ازلا چرابا یه تمالس مجرفتن. ان رابته با آدمی که ده سال خباریز اش نداشتن به ایچن نمی دونم چه تور انسانیه و چه شخصیت داره چفایدی داشت برم. چفایدی میتوند داشتا و شبارم. نشو دن ما. نشو دن شو دن ما. نشو دن که تالاش کورش بیناتی جبزاره و جاواب دد. چند روز باد توی کفیه بغفر دوز پدار داختر پوشت میز دو نفرین شست بودن. دون فر کاری بیه آشنه. دون فرکه زیر آسمنه یک شرزندگی مکردن و سالها بی خبار بودن از هم. کورش کتاب هش آوردبود و مدام شرزت می پورسیت. از الع اقش اخلاقیات اش دلمش قولی هاش از زندگیش. هجم نار آهتی و اصبانیت اجازنی میداد شرزت خیلی مستگ هرزدامه شه. اما این دیدار هم با از نشت کورش یک فسلد جدید درزندگیش شروکانه. میشه گفت اختلافات با آتفداش جدیت هر میشود و بسمتی یک شکاف امیق میدفت. مشا جراد و هبات هایتمالن کحرون اگار. [متاز] همی نار آه مبود که گومبد کبود هم منتشرشت. انتشار گومبد کبود که مجمد آستانی بود شامل هاش داستان از چنجهت ها از اهمیت و قبلت ها جوه. ابالن که که راستانه کورش رو با افول بدا. چرا و غیتی نکه کسی کورش اصدی نمیسندره نمیش ناخت. ناز دیک پیکت هه بود که اصدیزون منتشر نمیشود لباره جل بجهز بعالا غمندان داستان نمیسی چن نفراز شاگیر دنش ماجبور بدا مدام کورش در فازای ماجازی و یا در ارسی اهممی پرزنت و مارفی کنن. دروست که و بلگی داشت و تالاش مکر داز تریغی نباشتن مستمار درونجا با مخطابانش ارتباد تشرباشه. اما همیگانکه اهلوه بلاگ نمودن و کم تارکسی بود نمیسنده یه و بلاگه کرگیدن سولتان از رکه باتها بدایل از دستست خارچیدن تبیل شود بی کرگیدن سولتان نیست در به نستادها و بلاگ نمیسدیگه بونوانه یک نمیسنده بیپرزیر و بشنسه. انتشار گومب دکه بود در اهوال املی بود برجز بشاگیر دانه بیشنر بکارگه کورش. کورش شاید بدایل مخالفاتی که همیشبا قوغا سالریدن ادابیاد داشد و مخالف بان بازیو مافیابوند. بخطر ایستادیی در برابر کسانی کسیست های نولی برال داشتن و تلاش مکر دندر ارسی ادابیاد و نجاری کنن و بنود اشتن زددیت با ادابیاد چاپ رو اشکار فریاد بزنن شاید بیندد لیل بیشتر در محاقوات و کمتر ازون هرفی زدیم شد. انتشار ایگومب دکبوند بادی دهی با از شد خیدی هاکی اسم از دیرون نشنید بودن ازون خبار بگیرا. ایم مجموی داشتان تر جاوائز ادابی مترهی مستمه رگان جایزی اجلال و جایزی ادابی شیجاز هم مردتا و جو ارار گرفت و انتزار ملاف قروج ازون پوسطیج ساخد خود ساخد بیروم بیاد. نیومدن ما. سال نبادو پنج کچه ایگومشده تنها رو مانی قروج من تشاشت. رو مانی که زندگی کارون جو ربایت مکر. قرمانی از جنوب که چبستا بیش با هت هم نبود با سدی. دو کتا بردو سال متابالی تجدید چاپ کارها یقابلی اغباد رسانها بن نبسندی ایتاقری بن فرامشده تابت جو همخطابان ادابیاد با اصار قدیمی و جدیدش شلوخ تشادن کارگاها داوت مؤسساتی مسل خانش از قرورش پر یه برگوزاری دورها دیستان نبسی و رو دکتها باش بجاوائز ادابی انها همدر کنار هم شرع getro جوری جل ومیداد که گوی هما یساادات بل اخره شونگی نبسندی ایه همیشدر سایره پیدا کرده ونن شونگی رفت برگه نشستن. قروش هم با بیتفا ووط و بیتا و جو همود بینا. اتفغن بیشتر از گزاشت داشت از مارک هرف مزد. نکه آدمم میه اتالبی باشا مه فکرم نمکرت محبوبیه تیداشت باشه. یادت سکم ایم موگیت بی افزاریش میزان محبوبیه تش کامکی کرده باشه. در تا ما مطول زندگی از مارک هرف زد بود. هتا خودش در موگیت خود کشی هم قرار مداد کهی. امه میشه گف تیگیراش باملی کردن این تزمیم فکرم کرد. بازیش ارشا فیدو بایم بایم نمانی دیون دیون آدمان در بایم شرد. فایمان از بیگی بایم خودش در میه. دیمی بیگی رتیگی ریام دره. در او آدم بای بیخودی ریاشی دیر. جیست افادن تینا بود. این دار شمالی بیگویم آست در. و شمال نبایگ درید نبیگ درید بود ستینا. نمی درام. این هف چکت مونکن درست بشه. و سبیگی بیگیم آدم شایت اگر تاوہت جوه بیشتری بیشتی بونت. این ارجی بیشتر و انگیزی ایقیوی تریپیتا میکر بری ادام دادن و کار کردن. اما نشت. تاوہت جوهل آزم نشت. تریکشت. خودش هم تالاش چندنی نمی کرت بری ایجاد یا کشفی ایک نقتی اتسال. و وزکشدنی بجریانها. وزکشدنی بی آدمها. وزکشدنی بجران اتازه. همی چیز رومو کل میکر بگوزر از آمان. جوری زندگی میکر که اگر کاراره هزار سال عمر کنه. یک زندگی بینا ها یهت بیدون پایان. خلوت یه گر پیدام شدن ما. گوش مهرم یه گر نز دک می دید. هرفای مزد. کتاه دلش بیشون باور داشت. مگوفت که باید. در پنجا سالگی تمام کنم. مشکل کوروش ادامم آسر بودانه بازمانه بود. منتق زندگی ام روز در کرد بود و مطمه ام بود آدمه اگزندگی نست. تهه تهه وجودشه میدوار بود که یک جورای کچه ی آب رحایگوم شدنی جاتش بید. دیدش باین رومان. سک که پر تاوش بیشه. نشدن ما. و بیشتر تشار سرخور دکیشوت. باز ورد. کالب بزور مند ادابیات کوروشو فرستاد بکونجت تاریک و هتا بیرون از حلقها یم مشهود و دید شدانی جریان ها یا دابی. تویزو غشخورت و تسمیم گرفت. آخرین روزائی خورددن او دششبود در ما از سی خانش کلاش دستان که تمام شود پچا خسن اکسی یادگاری بگرن. گفت برین اکسی یادگاری اجلن اکونین. از حفت ابت مخای مهم سنین جر وخونین. این اگفت و و داداد برین اکونی اکونی اکونی اگری اگری اجلن اکونین. اما روزا کبلش تماز کرفتبود بچن نفر از دستان اکتین. یکی دون افاروک بیدهی به شنداش دخست بی بین. یه میزاز یارا لیپور مغدام امنت کرفتبود کبش پر یادوند و خودشو کشون تا پنشن مشه بی که یکونی تیر مه بود. به سارا کودش حالکه دو سال از پنجا سالگیش کز اشتبوند بید جهت داشت ادام امنتد. یاد داشتی نمشت. جوملی آخرو زیر لب زمزمک ارت. نمی خام مادرم چیزیز اللت مرگم بدونه. و ام زاک ارت. ام زای بطالخ افاردا دو و میتی ره نوادشش. چند ارخیز نوشتنی یاد داشت نکز اشتبوند که گاز تمامر یه یه نویسند یه پنجا هو دو سال ارپور کرت. و افاردا سفیه ادابی روز نامها خبر از مرگ خالخ سنشائددن. تو یه مرسمی که باری بزارگ داشتی کوروش درخانی اندشمندن برگوزار شت از دهام جمیی ایت ود. طالار سخن رانی بارها پر خالیشت لسخن رانان از کوروش مگفتن. ان شلوگیو رفت آمدو اشکو آه افسوند باری نویسند یه بود که سال ها یه پایانی امرش از یاد ها رفتن بود و بنوی تالاش مشاد هتا دیدن اشه. امه مرگ حالقه همی چیب پایان رسید بوند داشت از مکوروش از هدیر اندجو آمی که از کسی فراموش اشنقوند. [ ADABLE ] [ ADABLE ] [ ADABLE ] [ ADABLE ] [ ADABLE ] [ ADABLE ] [ ADABLE ] [ ADABLE ]

Podcast Summary

Key Points:

  1. سال ۱۳۸۵ برای ایران پر از رویدادهای تلخ و ناگوار بود؛ از زلزله و سیل گرفته تا انفجار معدن و قتلهای زنجیرهای.
  2. کوروش، شخصیت اصلی این روایت، در بستر این بحرانها و جنگ ایران و عراق رشد کرد و با مشکلات مالی، خانوادگی و روانی دستوپنجه نرم کرد.
  3. کوروش با وجود ناملایمات، به ادبیات و نویسندگی پناه برد و تحت تأثیر چهرههایی مانند هوشنگ گلشیری و صادق هدایت قرار گرفت.
  4. او در سینما نیز فعالیت کرد و فیلمنامهنویسی را تجربه کرد، اما همواره ادبیات را اولویت اول زندگی خود میدانست.
  5. کوروش با فقر، بیخانمانی و انزوا دستوپنجه نرم کرد و سرانجام به مرگی خودخواسته در حدود پنجاهسالگی رسید.

Summary:

این پادکست به روایت زندگی پرفرازونشیب کوروش، نویسندهای جوان در ایران معاصر میپردازد. سال ۱۳۸۵ که با زلزله، سیل، انفجار معدن و قتلهای زنجیرهای همراه بود، بستر تلخیهای زندگی او را شکل میدهد. کوروش در خانوادهای با پدری دولتی و مادری مهربان بزرگ شد، اما جنگ ایران و عراق خانوادهاش را از خرمشهر به شیراز و سپس تهران کوچاند.

او از کودکی با خشونت و بحرانهای اجتماعی روبهرو بود و به انزوا و کتابخوانی پناه برد. کوروش با الهام از نویسندگانی مانند صادق هدایت و هوشنگ گلشیری، به نوشتن داستانهای کوتاه و فیلمنامه روی آورد. او در سینما نیز فعالیت کرد و با چهرههایی مانند امیر نادری همکاری داشت، اما همواره ادبیات را محور زندگی خود میدانست.

با وجود فقر، بیخانمانی و دستفروشی، او هرگز از نوشتن دست نکشید و در نهایت به مرگی خودخواسته در حدود پنجاهسالگی رسید. این روایت نشان میدهد که چگونه ادبیات برای کوروش نه تنها یک حرفه، بلکه تنها راه بقا و معنابخشی به زندگی در میان آشفتگیها بود.

FAQs

این پادکست درباره زندگی و سرگذشت یک نویسنده به نام کوروش است که در شرایط دشوار جنگ و مهاجرت رشد کرده و به ادبیات و نویسندگی روی آورده است.

کوروش در خانواده‌ای با پیشینه‌ای از جنگ و مهاجرت بزرگ شد و در دوران جنگ ایران و عراق از خرمشهر به شیراز و سپس تهران نقل مکان کرد.

کوروش به ادبیات علاقه زیادی داشت و داستان‌هایش را با تأثیر از نویسندگانی مانند هدایت و ساعدی می‌نوشت و در کافه‌ها و محافل ادبی شرکت می‌کرد.

کوروش با هدایت از طریق علاقه به آثارش و دیدار در جلسات ادبی آشنا شد و هدایت تأثیر زیادی بر سبک نوشتاری او داشت.

کوروش دست‌فروشی کتاب می‌کرد و در کافه‌ها کار می‌کرد، اما بیشتر وقت خود را صرف نوشتن داستان می‌کرد.

جنگ باعث شد کوروش از خرمشهر مهاجرت کند و با مشکلات روحی و مالی روبرو شود، اما او را به ادبیات نزدیک‌تر کرد.

Chat with AI

Loading...

Pro features

Go deeper with this episode

Unlock creator-grade tools that turn any transcript into show notes and subtitle files.